عشق
عشق
عشق . [ ع َ ش َ ] (ع اِ) ج ِ عَشَقة. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به عشقة شود.
عشق . [ ع َ ش ُ ] (ع اِ) نیکو و برابر کنندگان در نشاندن درختهای ریاحین را. (منتهی الارب ). اصلاح کنندگان و صاف کنندگان غرسهای ریاحین ، مفرد آن عَشیق یا عَشوق است . (از اقرب الموارد (
عشق . [ ع َ ش َ ] (ع مص ) عشق آوردن و چیره گردیدن دوستی بر کسی . (از منتهی الارب ). عاشق شدن . (المصادر زوزنی ). نیک شگفت داشتن . (تاج المصادر بیهقی ). تعلق قلب به کسی . (از اقرب الموارد). || چسبیدن . (از منتهی الارب ). التصاق به چیزی . (از اقرب الموارد). عِشق . مَعشَق . و رجوع به عشق و معشق شود.
عشق . [ ع ِ ] (ع مص ) عَشَق است درتمام معانی . (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). به حد افراط دوست داشتن . (فرهنگ فارسی معین ). بسیار دوست داشتن چیزی . (غیاث اللغات ). رجوع به عَشَق شود.
|
عشق . [ ع ِ ] (ع اِمص ) شگفت دوست به حسن محبوب ، یا درگذشتن ازحد در دوستی ، و آن عام است که در پارسایی باشد یا در فسق ، یا کوری حس از دریافت عیوب محبوب ، یا مرضی است وسواسی که میکشد مردم را بسوی خود جهت خلط، و تسلیط فکر بر نیک پنداشتن بعضی صورتها. )(منتهی الارب ). یامرضی است از قسم جنون که از دیدن صورت حسن پیدا میشود، و گویند که آن مأخوذ از عَشَقه است و آن نباتی است که آن را لبلاب گویند، چون بر درختی بپیچد آن را خشک کند، همین حالت عشق است بر هر دلی که طاری شود صاحبش را خشک و زرد کند. (از غیاث اللغات ). اسم است از مصدر عشق [ ع َ ش َ / ع ِ ]، و آن بمعنی افراط است درحب از روی عفاف و یا فسق ، و گویند اشتقاق آن از عشقه است بمعنی لبلاب که بر درخت می پیچد و ملازم آن میباشد. (از اقرب الموارد). بیماریی است که مردم آن را خود به خویشتن کشد و چون محکم شد بیماری باشد با وسواس مانند مالیخولیا. و خود کشیدن آن به خویشتن ، چنان باشد که مردم اندیشه همه اندر خوبی و پسندیدگی صورتی بندد و امید اصل او اندر دل خویشتن محکم کند و قوت شهوانی او را بر آن مدد میدهد تا محکم گردد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). به معنی بسیار دوست داشتن است ، و گران سنگ ، بلنداقبال ، بلندبالادست ، چابک دست ، آتش دست ، جوانمرد، دریادل ، دل افروز، بنده نواز، گره گشای ، سخت بازو، سرکش ، بی پروا، بی قرار، ستم پیشه ، غیور، شورانگیز، شعله خوی ، هستی سوز، جگرسوز، عالم سوز، خانه سوز، خانه پرداز، خونخوار و خون آشام از صفات اوست . و با لفظ باختن ، سنجیدن ، ورزیدن ، خاستن ، روئیدن و نشاندن مستعمل است . (از آنندراج ). بسیاری ِ محبت . (تاج المصادر بیهقی (دوستی مفرط و محبت تام ، و آن در روانشناسی یکی از عواطف است که مرکب میباشد از تمایلات جسمانی ، حس جمال ، حس اجتماعی ، تعجب ، عزت نفس و غیره . علاقه ٔ بسیار شدید و غالباً نامعقولی است که گاهی هیجانات کدورت انگیز را باعث میشود، و آن یکی از مظاهر مختلف تمایل اجتماعی است که غالباً جزو شهوات بشمار آید. (فرهنگ فارسی معین ). پشک و اشتیاق و محبت و دوستی بسیار، و مهر و بیقراری و دوستاری صورت خوب و خوشگل . (ناظم الاطباء.) || (اصطلاح تصوف و عرفان ) عشق به معبود حقیقی ،اساس و بنیاد هستی بر عشق نهاده شده و جنب وجوشی که سراسر وجود را فراگرفته بهمین مناسبت است . پس کمال واقعی را در عشق باید جستجو کرد. (فرهنگ فارسی معین ).جمعیت کمالات را گویند که در یک ذات باشد، و این جز حق را نبود. (آنندراج ). تعریف آن نزد اهل سلوک آن است که آنچه تو را از متاع دنیا سودمند باشد ببخشائی بدیگران ، و آنچه از دیگران بر تو رسد و زیان آور باشد به بردباری بپذیری و تحمل آن کنی . و عشق آخرین پایه ٔمحبت است و فرط محبت را عشق گویند. و گویند عشق آتشی است که در دل آدمی افروخته میشود و بر اثر افروختگی آن آنچه جز دوست است سوخته گردد. و نیز گفته اند که عشق دریائی است پر از درد و رنج . دیگری گوید عشق سوزش و کشته شدن است ، اما بعد از شهادت با لطف ایزدی عاشق را زندگانی جاویدان نصیب گردد بطریقی که فنا و نیستی را در پیرامون او ره نباشد. و هم گفته اند عشق جنونی الهی است که بنیان خود را ویران سازد. و نیز گفته اند ثبات و استواری دل با معشوق باشد بلاواسطه . و گویند عشق مأخوذ است از عشقه ، و آن گیاهی است که بر تنه ٔ هر درختی که پیچد آن را خشک سازد و خود به طراوت خویش باقی ماند، پس عشق بر هر تنی که برآید جز محبوب را خشک کند و محو گرداند و آن تن را ضعیف سازد و دل و روح را منور گرداند. و گویند در مقام عشق گاه باشد که عاشق از خود بیخود و بیخبر شود بنحوی که معشوق را در حال حضور نشناسد و جویای او باشد همچنانکه از مجنون لیلی حکایت کنند که روزی لیلی از جانب مجنون میگذشت ، خواست با مجنون صحبت کند، او را بخواند، مجنون چندان در فکر و یاد لیلی فرورفته بود که او را نشناخت و گفت عذر من بپذیر و دست از من بازدار که یادلیلی مرا از ذکر و اندیشه ٔ هر موجودی فارغ و به یادخویش مشغول داشته و مرا سخن گفتن با غیر نیست . و این مرتبه پایان مقامات وصول و قرب باشد. و در این مقام است که معروف و عارف متحد شوند و دوئی از میانه برخیزد و عاشق و معشوق یکی گردند، و جز عشق هیچ باقی نماند. پس عشق ذاتیست صِرف و خالص که تحت اسم و رسمی و لغت و وصفی داخل نشود. و در آغاز پیدایش عاشق را به وادی فنای محض کشاند بنحوی که نام و نشان و وصفی از او باقی نگذارد و ذات او را محو کند و در پایان امر نه عاشقی و نه معشوقی در کار باشد، و آنجاست که عشق به هر دو صورت جلوه گر گردد و به هر دو وصف متصف شود، زمانی بصورت عاشق و زمانی بصورت معشوق درآید. و مراتب آن را پنج درجه نوشته اند: اول ، فقدان دل که «من لیس بمفقود القلب لیس بعاشق ». دوم تأسف ، عاشق درین مقام بی معشوق خویش هر دم از حیات متأسف بود. سوم وجد. چهارم بی صبری ، چنانکه گویند: الصبر عندک مذموم عواقبه و الصبر فی سائر الاشیاء محمود. پنجم صبابت ، عاشق درین مقام مدهوش بود و از غلبه ٔ عشق بیهوش. و عشق را جمعیت کمالات نیز گفته اند، و این جز حق را نبود. و آن را ذات احدیت نیز ذکر کرده اند. و عاشق آن را گویند که اثر عقل در او نباشد و خبر از سر و پا ندارد و خواب خود بر خود حرام گرداند، زبان به ذکر و دل بفکر و جان به مشاهده ٔ او مشغول دارد. (از کشاف اصطلاحات الفنون ). عشق چون به کمال خود رسد قوا را ساقط گرداند و حواس را از کار بیندازد و طبع را از غذا بازدارد و میان محب و خلق ملال افکند و از صحبت غیر دوست ملول شود یا بیمار گردد و یا دیوانه شود و یا هلاک گردد. و گویند عشق آتشی است که در قلب واقع شود و محبوب را بسوزد، عشق دریای بلا است و جنون الهی است و قیام قلب است با معشوق بلاواسطه . عشق مهمترین رکن طریقت است که آخرین مرتبت آن عشق پاک است و این مقام را تنها انسان کامل که مراتب ترقی و تکامل را پیموده است درک می کند. و شکی نیست که محبت و عشق و علاقه پایه و اساس زندگی و بقاء موجودیت عالم است زیرا تمام حرکات و سکنات و جوش و خروش جهانیان بر اساس محبت و علاقه و عشق است و بس .و عرفا گویند حتی وجود افلاک و حرکات آنها بواسطه ٔ عشق و محبت است . و گویند سلطان عشق خواست که خیمه به صحرا زند، درِ خزائن بگشود گنج بر عالم پاشید، ورنه عالم با بود و نابود خود آرمیده بود و در خلوتخانه ٔ شهود آسوده ، «کان اﷲ و لم یکن معه شی ٔ». (از فرهنگ مصطلحات عرفاء از لمعات و طرائق و کشاف و شرح تعرف و مقدمه ٔ نفحات الانس و محبت نامه .) || (اصطلاح فلسفه ) مسأله ٔ عشق یکی از مسائلی است که در فلسفه ٔ افلاطون و افلاطونیان اخیر و فلسفه ٔ اشراقی ایران و فلسفه ٔ باطنیه مورد توجه و بحث قرار گرفته است . بعضی عشق را رذیلت و بعضی فضیلت میدانند. اخوان الصفا و صدرالدین شیرازی گویند: عشق به معنی عام خود ساری در تمام موجودات و ذرات عالم بوده و هیچ موجودی در عالم وجود نیست مگر آنکه به حکم عشق فطری ساری در موجودات در جریان و حرکت است ، و آن را به سه قسمت تقسیم کرده اند: عشق اصغر، عشق اوسط وعشق اکبر. و نیز از جهت دیگر آن را به عفیف و عقلی و وضیع تقسیم کرده اند. و از دیدگاه دیگر به حقیقی و مجازی تقسیم شده است (رجوع به هر یک از این ترکیبات شود). اما فلاسفه در مورد عشق به زیبارویان اختلاف کرده اند که آیا این نوع عشق ممدوح است یا مذموم . بعضی آن را مذمت کرده اند و بعضی خوب دانسته اند، و بعضی از رذایل دانند و بعضی از فضایل شمرند، بعضی گویند مرض نفسانی است و بعضی گویند جنون الهی است . صدرالدین و اخوان الصفا را عقیده بر آن است که این نوع عشق که نتیجه ٔ آن التذاذ به صورتهای زیبا است و محبت مفرط به زیبارویان است که در نفوس اکثر ملت ها و امم موجود است . نیز از قراردادهای الهیه است که تابع مصالح و حکم خاصی است و از این جهت مستحسن و ممدوح است و اینگونه عشق ها اکثر منشاء صنایع ظریفه است . عشق به زیبارویان منشاء نکاح و زواج و بقای نوع است . عشق به صبیان و غلمان که در میان بزرگان علم و حکمت است جهت تعلیم و تأدیب و آموختن علم و صنعت است و عنایت حق تعالی ایجاب میکند که این نوع عشقها باشد تا معلم به متعلم خود توجه کند، و محبت و علاقه میان افراد عامل مهم است که آنها را بیکدیگر پیوند داده و نظام خاص اجتماعی و تعاونی را مستقر میدارد و هیچ نوع عشقی اعم از عشق اناث به ذکور و ذکور به اناث و ذکور به ذکور بیهوده نیست و تمام عشقها از امور ممدوحه اند و برای مصالح خاص میباشند. معشوقات نیز برحسب توجه و نظر اشخاص متفاوت و متکثرند از این قرار: 1- محبت نفوس حیوانیه به نکاح . 2- محبت رؤساء برای ریاسات و حفظ آن . 3- محبت و عشق تجار برای جمعآوری ثروت و مال . 4- محبت علماء و حکما در اندوختن علوم و معارف و احکام و مسائل علمی . 5- محبت و عشق اهل صنعت بر اظهار صنع خود و به وجود آوردن مصنوعات خوب . عشق مجرد از شوق مخصوص عقول مجرده است که از هر جهت بالفعلند و درموجوداتی که از جهتی بالفعل و از جهتی دیگر بالقوه اند عشق و شوق غریزی هر دو موجود است و بالاخره عشق ساری در تمام موجودات است ، «کل واحد من البسائط الغیرالحیة قرین عشق غریزی لایتخلی عنه البتة». «فی بیان طریق آخر فی سریان معنی العشق فی کل الاشیاء». تمام ارتباطات صور و اتصالات ترکیبات و تألیفات موجودات از عشق و شوق خاصی است که آنها را به طرف کمال میکشاند وهمان عشق و شوق است که مبداء حرکات و تحولات آنها است . و ذات حق خود عاشق ذات خود است و معشوق ذات خود است و عشق کل و منبع تمام عشقها است که از او عشق به تمام موجودات افاضه میشود و در تمام کائنات سریان یابد. (از فرهنگ علوم عقلی از اخوان الصفا و رسائل فلسفیه ٔ رازی ). از حد درگذشتن دوستی . شیفتگی . شیفتن . مهربانی . دلشدگی . دوستگانی . هوی . دل دوستی . کام . کامه . بیدلی . شعف . شغف . غرام . شیدائی . خاطرخواهی . خواهانی . صبابة. شواهد ذیل راجع به عشق است در همه ٔ معانی : عشق او عنکبوت را ماند بتنیده ست تفنه گرد دلم . شهید.
آتشکده دارم صد و بر هر مژه ای ژی . رودکی .
گردن من عشق کرد نرمتر ازدخ . شاکر بخاری .
که نسک خوان شد از عشقش و ایارده گوی . خسروانی .
یا عاشقی به مرد شکیبا ده . اورمزدی .
چو پشت کسی کو غم عشق خورد. فردوسی .
خرد دور شد عشق فرزانه گشت . فردوسی .
ز عشق توگویم نه از درد و خشم . فردوسی .
نهال سرافکنده گردد همال . فردوسی .
یار مساعد نه اندک است نه بسیار. فرخی .
خنک آنکو ز دام عشق رهاست عشق برمن در عنا بگشاد عشق سرتابسر عذاب و عناست . فرخی .
به یک ره زهر دو برآمد غریو. عنصری .
که جاهل گردد اندر عشق عاقل . منوچهری .
شود عشق از ملامت صعب و دشوار. (ویس و رامین ).
چرا یاری نگیری زو نکوتر. (ویس و رامین ).
خاطر پرنورمحل محال . ناصرخسرو.
آنگه که به آرزو تو را خواسته ام . ابوالفرج رونی .
عشق و مقصود خویش بیهده ایست نیست در عشق خط خود موجود
عشق و مقصود کافری باشد عاشق از کام خود بری باشد. سنائی .
گوئی که عشق و مفلسی او را بهم گرفت . ادیب صابر.
ز عشقت بر سر دیوار دارم . عمادی .
من دل و جان پیش مهمان درکشم هر صبحدم . خاقانی .
نقش الف لام میم در دل یعنی الم . خاقانی .
عقل کافر بود آن رخ دید و ایمان تازه کرد. خاقانی .
نور خورشید و دیده ٔ خفاش ! ظهیر فاریابی .
ما سخنیم این طلل ایوان ماست . نظامی .
لیک نبود عشق بی دردی تمام (کذا( قدسیان را عشق هست و درد نیست درد را جز آدمی درخورد نیست . عطار.
این چنین خر بی فساری چون بود. عطار.
تو بجز نامی چه میدانی ز عشق عشق را صد ناز و استکبار هست عشق با صد ناز می آید به دست عشق چون وافی است وافی میخرد در حریف بیوفا می ننگرد. مولوی .
عشق را با صورت زیبا و نازیبا چه کار تا نپنداری که سلمان را نظر بر شاهد است مست جام عشق را با شاهدرعنا چه کار. شیخ فخرالدین عراقی (از آنندراج)
پیش تسبیح ملایک نرود دیو رجیم . سعدی .
که عشق آتش است و هوس تندباد. سعدی .
آنکو به شر کند میل او خود بشر نباشد. سعدی .
عشق است و مفلسی و جوانی و نوبهار. حافظ.
که نام آن نه لب لعل و خط زنگاریست . حافظ (از آنندراج ).
خوان سخن را نمک از شور اوست . جامی .
مهر همه بر کران نشاندم . صائب (از آنندراج .)
ماه نو عشق بلندی خم ابروی تو را. سالک یزدی (از آنندراج .)
دوستان عشقی که غم غمخوار ما خواهد شدن . عبداﷲ سلطان (از آنندراج.)
ورنه شکّرنام بسیارستی اندر اصفهان . قاآنی .
عشق بود باقی و باقی فناست . ایرج میرزا.
مولوی .
عشق آمدنی بود نه آموختنی . سنائی .
گرچه تفسیر زبان روشنگر است لیک عشق بیزبان روشن تر است . مولوی .
عشق در ظرف حرف کی گنجد. سنائی .
عشق شاگرد است و حسنش اوستاد. عطار.
سوی غیری به غافلی نگران ! سنائی .
تو هم به مطلب خود میرسی شتاب مکن . ؟
- عشق است ؛ در اصطلاح عامیانه ، خوشیم . شادیم . (فرهنگ فارسی معین.) - فلان را عشق است ؛ در اصطلاح متصوفه ، مورد کمال توجه است و شایان احترام است ، مثلاً گویند: جمال مولی را عشق است . (از فرهنگ فارسی معین .) -عشقم نیست ؛ در اصطلاح عامیانه ، دلم نمیخواهد. (فرهنگ فارسی معین.) -عشق کسی دبه کردن ؛ دگرباره خواهانی کردن . خواهش مجدد و طمع زیادت کردن وی . (فرهنگ فارسی معین ). - عشق کسی کشیدن ؛ در اصطلاح عامیانه ، دلش خواستن . (فرهنگ فارسی معین ). تمایل پیدا کردن . میل کردن . (از فرهنگ عوام ) ||در مصطلحات به معنی سلام و وداع آمده است ، چه اصطلاح آزادان است که بجای سلام ، علیک عشق اﷲ گویند. (از غیاث اللغات ). رجوع به عشق زدن و عشق گفتن شود. || معشوق . (فرهنگ فارسی معین ). |
عشق آوردن . [ ع ِ وَ دَ ] (مص مرکب ) عاشق شدن . عشق ورزیدن . عاشقی کردن . شیفته شدن : به این خوبی که آفتابست نشنیده ایم که کسی او را دوست گرفته باشد و عشق آورده . (گلستان سعدی ).
هرکه می با تو خوردعربده کرد
هرکه روی تو دید عشق آورد.
سعدی .
قضاء لازمست آن را که بر خورشید عشق آرد
که همچون ذره در مهرش گرفتار هوا ماند.
سعدی .
|
عشق اصغر. [ ع ِ ق ِ اَ غ َ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) (اصطلاح فلسفه ) عشق ظاهری . (از فرهنگ علوم عقلی ). |
عشق افلاطونی . [ ع ِ ق ِ اَ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) (اصطلاح فلسفه ) اشاره به عقیده ٔ افلاطون است که گوید: روح انسان در عالم مجردات قبل از ورود به دنیا، حقیقت زیبایی و حسن مطلق یعنی خیر را بدون پرده و حجاب دیده است . پس در این دنیا چون حسن ظاهری و نسبی و مجازی را می بیند از آن زیبایی مطلق که سابقاً درک نموده یاد میکند، غم هجران به او دست میدهد و هوای عشق او را برمیدارد، فریفته ٔ جهان میشود و مانند مرغی که در قفس است میخواهد بسوی او پرواز کند. عواطف و عوالم محبت همه همان شوق لقای حق است ، اما عشق جسمانی مانند حسن صوری مجازی است و عشق حقیقی سودائی است که به سر حکیم میزند، و همچنانکه عشق مجازی سبب خروج جسم از عقیمی و مولد فرزند و مایه ٔ بقای نوع است ، عشق حقیقی هم روح و عقل را از عقیمی رهایی داده مایه ٔ ادراک اشراقی و دریافتن زندگی جاودانی یعنی نیل به معرفت جمال حقیقت و خیر مطلق و حیات روحانی است و انسان به کمال علم وقتی میرسد که به حق واصل و به مشاهده ٔجمال او نائل شود و اتحاد عالم و معلوم و عاقل و معقول حاصل گردد. (فرهنگ فارسی معین از سیر حکمت در اروپا). و رجوع به عشق و عشق حقیقی و عشق مجازی شود.
|
عشق اکبر. [ع ِ ق ِ اَ ب َ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) (اصطلاح فلسفه )اشتیاق به لقای حق تعالی و معرفت ذات و شهود صفات درذات است . فلاسفه و ظرفا گویند اگر عشق عالی و اکبر نمی بود موجودات طراً مضمحل میشدند و آنچه حافظ ممکنات و معلولات نازله است عشق عالی است که ساری در تمام ممکنات و موجودات جهان هستی میباشد زیرا تمام موجودات عالم طالب و عاشق کمالند و غایت این مرتبه از عشق تشبه به ذات خدای متعال است . (از فرهنگ علوم عقلی)
|
|
عشق اوسط. [ ع ِ ق ِ اَ / اُو س َ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) (اصطلاح فلسفه ) عشق حکماء و علماء است به تفکر و تعمق در صنع خدای متعال و حقایق موجودات . (از فرهنگ علوم عقلی (. |
عشق باختن . [ ع ِ ت َ ] (مص مرکب ) اظهار عشق ودوستی شدید کردن . عشقبازی کردن . عشق ورزیدن . (فرهنگ فارسی معین ). تغازل با یکدیگر. مغازله :
سعدی همه روزه عشق میباز
تا در دو جهان شوی به یک رنگ .
سعدی .
کسی بعیب من از خویشتن نپردازد
که هرکه مینگرم با تو عشق میبازد.
سعدی .
عشقبازی چیست سر در پای جانان باختن
با سر اندر کوی دلبر عشق نتوان باختن .
سعدی .
نیست آسان عشق با خوبان نوخط باختن
تخته ٔ مشق عتاب و ناز می باید شدن .
صائب (از آنندراج ).
عشق پاک . [ ع ِ ق ِ ] (ترکیب وصفی ) عشقی که آلوده به خواهشهای جسمانی نباشد. عشق افلاطونی . (یادداشت مرحوم دهخدا). پاکبازی . رجوع به عشق و عشق افلاطونی و پاکبازی شود.
|
عشق پیچا. [ ع ِ ق ِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) یاسمن ینگی دنیائی . (ناظم الاطباء). |
عشق پیچان . [ ع ِ ق ِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) نباتی است که بر درخت پیچد، گل آن سرخ باشد، و در عرف آن را عشق پیچه گویند. (غیاث اللغات ). نباتی است بیاره دار، و در هندوستان بغایت شهرت دارد. (آنندراج ).
لبلاب . (ناظم الاطباء):
صید نخچیر بیابان تا کند در دام زلف
شاخ آهو بر سرش چون عشق پیچان سبز شد.
حاذق (از آنندراج ).
|
عشق پیچه . [ ع ِ ق ِچ َ / چ ِ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) عشق پیچان که نباتی است . (از غیاث اللغات ). رجوع به عشق پیچان شود.
|
|
عشق جسمانی . [ ع ِ ق ِ ج ِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) عشقی که مبنای آن بر شهوت باشد. در مقابل عشق معنوی و عشق روحانی . (فرهنگ فارسی معین ) |
عشق حقیقی . [ ع ِ ق ِ ح َ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) در اصطلاح فلاسفه و متصوفه ، محبة اﷲ و صفات و افعال اوست . (از فرهنگ علوم عقلی ). الفت رحمانی و الهام شوقی است و ذات حق که واجد تمام کمالات است و عاقل و معقول بالذات است عاشق و معشوق است . و بالجمله عشق حقیقی عشق به لقاء محبوب حقیقی است که ذات احدیت باشد. (از فرهنگ مصطلحات عرفاء). و رجوع به عشق و عشق افلاطونی شود.
عشق خدا. [ ع ِ ق ِ خ ُ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) در اصطلاح فلاسفه ومتصوفه ، عشق به حق تعالی است . (فرهنگ فارسی معین .)
عشق داشتن . [ ع ِ ت َ ] (مص مرکب ) مشتاق بودن . بسیار دوست داشتن . عاشق بودن . صورت خوب و خوشگل دوست داشتن . (ناظم الاطباء). عشق ورزیدن .بسیار دوست داشتن . (فرهنگ فارسی معین:)
بنال سعدی اگر عشق دوستان داری
که هیچ بلبل ازین ناله در قفس نکند.
سعدی .
عشق رسانیدن . [ ع ِ رَ / رِ دَ ] (مص مرکب ) سلام رسانیدن . (ناظم الاطباء). رجوع به عشق و عشق زدن و عشق گفتن شود.
عشق روحانی . [ ع ِ ق ِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) عشقی که هدف آن لذت روحی باشد. عشق معنوی . مقابل عشق جسمانی . (فرهنگ فارسی معین (.
عشق زدن . [ ع ِ زَ دَ ] (مص مرکب ) در اصطلاح رنود، به منزله ٔ سلام گفتن بود که گاه بمعنی مشهور آید که فعل شرعی است و گاه بجای الوداع استعمال کنند. (آنندراج ).عشق گفتن . رجوع به عشق و عشق گفتن شود :
عشق زد شمع که ای سوختگان خوش باشید
شعله هم آب بقائی است که من می دانم .
میرزا عبدالقادر بیدل (از آنندراج ).
عشق ظاهری . [ ع ِ ق ِ هَِ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) همان عشق مجازی است . (از فرهنگ فارسی معین ). رجوع به عشق مجازی شود.
عشق عفیف . [ ع ِ ق ِ ع َ ] (ترکیب وصفی ، اِمرکب ) (اصطلاح فلسفه ) عشقی است که سرچشمه ٔ آن حس زیبایی مطلق باشد مِن حیث الذات ، و آن اعلی درجه ٔ عشق انسان است . در مقابل عشق وضیع. (از فرهنگ علوم عقلی ).
عشق عقلی . [ ع ِ ق ِ ع َ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) (اصطلاح فلسفه ) عشقی است که مبداء آن توجه به ذات حق تعالی باشد و مخصوص مقربان درگاه اوست . (فرهنگ علوم عقلی ).
عشق گفتن . [ ع ِ گ ُ ت َ ] (مص مرکب ) سلام کردن . (ناظم الاطباء). به معنی مصدر عشق زدن است . (از آنندراج ). رجوع به عشق و عشق زدن شود:
ز من عشقی بگو دیوانگان عشق راوحشی
که من زنجیر کردم پاره از دارالشفا رفتم .
وحشی (از آنندراج .)
به بوستان تو عشقی بلند میگویم
چو شبنم از گل رویت نبود میشویم .
صائب (از آنندراج .)
شدم پائین نافش گام چندی
حیا را گفته ام عشقی بلندی .
حکیم زلالی (در تعریف دختر زال ، از آنندراج .)
عشق مجازی . [ ع ِ ق ِ م َ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) عشق ظاهری . ابتدای محبت و هوی و بعد علاقه و بعد وجد و عشق است که منشاء آن هوی و حب مجازی است و پس از مرتبت عشق شغف است که سوزاننده ٔ قلب است . (از فرهنگ مصطلحات عرفاء). و آن یا نفسانی است و یا حیوانی . قسم اول مبداء و منشاء مشاکلت نفس عاشق است با معشوق خود در جوهر ذات ، و قسم دوم مبداء شهوت حیوانی است . (از فرهنگ علوم عقلی ). عشق غیرحقیقی و موقت و زودگذر. عشق مجازی یا ظاهری مانند عشقی که در موجودات زنده سبب جلب و جذب یکی دیگری را میشود و نتیجه ٔ این جذب و انجذاب بقای نسل و نوع است . (فرهنگ فارسی معین ). و رجوع به عشق و عشق افلاطونی شود.
عشق معنوی . [ ع ِق ِ م َ ن َ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) همان عشق روحانی است . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به عشق روحانی شود.
عشق نمودن . [ع ِ ن ُ / ن ِ / ن َ دَ ] (مص مرکب ) عشق ورزیدن . عشق کردن . تعشّق . (تاج المصادر بیهقی ). تغزّل . (تاج المصادر بیهقی ): تعاشق ؛ همدیگر عشق نمودن . (منتهی الارب (
عشق ورزیدن . [ ع ِ وَ دَ ] (مص مرکب ) عشقبازی کردن . عشق باختن . (فرهنگ فارسی معین ). تعشق . تغازل :
در خاطر من که عشق ورزد
عالم همه حبه ای نیرزد.
نظامی .
غم دو زلف تو بر لاله حلقه بر حلقه
به سنگ خاره درآموخت عشق ورزیدن .
سعدی .
عافیت میبایدت چشم از نکورویان بدوز
عشق میورزی بساط نیکنامی درنورد.
سعدی .
عشق ورزیدم و عقلم به ملامت برخاست
هرکه عاشق شد ازو حکم سلامت برخاست .
سعدی .
عشق می ورزم و امّید که این فن شریف
چون هنرهای دگر مایه ٔ حرمان نشود.
حافظ.
چنین سبزتلخی ندیده ست کس
که با نکهتش عشق ورزد نفس .
ظهوری .
عشق وضیع. [ ع ِ ق ِ وَ ] (ترکیب وصفی ، اِ مرکب ) (اصطلاح فلسفه ) عشقی حیوانی است . در مقابل عشق عفیف . این عشق از انواع عشق پست حیوانی است که غرض عمده ٔ آن اطفاء شهوات حیوانی است . (فرهنگ علوم عقلی ).
عشق آرنده . [ ع ِ رَ دَ / دِ ] (نف مرکب ) عاشق ، عِشّیق ؛ بسیار عشق آرنده . (منتهی الارب ).
عشق آفرین . [ ع ِ ف َ ] (نف مرکب ) عشق آفریننده . آنکه با زیبائی خود در کسان تولید عشق کند. (فرهنگ فارسی معین ).
عشق آمیز. [ ع ِ ] (ن مف ) آمیخته به عشق : در اثنای رقعه کلمات دلاویز و سخنان عشق آمیز درج کرد. (سندبادنامه ص 103).
عشق انگیز. [ ع ِ اَ ] (نف مرکب ) عشق انگیزنده . برانگیزنده ٔ عشق و شیفتگی :
شقایقهای عشق انگیز پیشاپیش طاووسان
بسان قطره های قیر باریده براخگرها.
منوچهری .
عشق باخت . [ ع ِ ] (مص مرکب مرخم ، اِمص مرکب ) عشق باختن . (فرهنگ فارسی معین ). رجوع به عشق شود:
آفتی نبود بتر از ناشناخت
تو برِ یار و ندانی عشق باخت .
مولوی .
عشق باره . [ ع ِ رَ / رِ ](ص مرکب ) کسی که عشق را دوست دارد. عاشق پیشه . (فرهنگ فارسی معین ). عشق پرداز. (از آنندراج (:
دلی که عشق نبازد ز سنگ خاره بود
چه دولتی بود آن دل که عشقباره بود.
شرف شفروه (از آنندراج ).
عشق بازی . [ ع ِ ] (حامص مرکب ) عمل عشقباز. عاشقی . غَزَل . (منتهی الارب ). عشق ورزی . معاشقه . مغازله .
تصابی . مهرورزی :
عشقبازی کن و سیکی خور و برخند بر آن
که تو را گوید سیکی مخور و عشق مباز.
فرخی .
دل دوش هزار چاره سازی میکرد
با وعده ٔ دوست عشق بازی میکرد.
عسجدی .
تا ز حسن عهد تو آوازه شد در شرق و غرب
آسمان با عشقبازی عهد وپیمان تازه کرد.
خاقانی .
گفتا زبرای عشقبازی
ببْریدستند موی بهمان .
خاقانی .
چو مجنون سر مکش در عشقبازی
چو لیلی پاک شو در چاره سازی .
نظامی .
چنین فصلی بدین عاشق نوازی
خطا باشد خطا، بی عشقبازی .
نظامی .
جهان عشق است و دیگر زرق سازی
همه بازیست الاّ عشقبازی .
نظامی .
هین مکش هر مشتری را تو به دست
عشقبازی با دو معشوقه بد است .
مولوی .
هر کسی را نتوان گفت که صاحب نظراست
عشقبازی دگر ونفس پرستی دگر است .
سعدی .
عشقبازی چیست سردر پای جانان باختن
با سر اندر کوی دلبر عشق نتوان باختن .
سعدی .
که سعدی راه و رسم عشقبازی
چنان داند که در بغداد تازی .
سعدی .
اگرچه حسن تو از عشق غیر مستغنی است
من آن نیَم که ازاین عشقبازی آیم باز.
حافظ.
گه چون نسیم با گل راز نهفته گفتن
گه سرّ عشقبازی از بلبلان شنیدن .
حافظ.
در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست
ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی .
حافظ.
تغنّی ، تغنیة؛ عشقبازی کردن با زنان . دعفشة؛ عشقبازی کردن . مهانغة؛ عشقبازی کردن با زن . (منتهی الارب .)
عشق پرداز. [ ع ِ پ َ ] (نف مرکب ) عاشق پیشه . عشق باره :
خوشا تغافل رسوای عشق پردازان
برای دیدن پنهان بهانه میخواهند.
ظهوری (از آنندراج .)
عشق پرستی . [ ع ِ پ َ رَ ] (حامص مرکب ) عشقبازی به حد افراط. پرستش عشق . دلدادگی مفرط :
اول کاین عشق پرستی نبود
در عدم آوازه ٔ هستی نبود.
نظامی .
عشق سنجی . [ ع ِ س َ ] (حامص مرکب ) سنجش و قیاس شیفتگی و دلدادگی :
مرا در عشق سنجی با برهمن
سزد زین غم اگر زنار بندم .
صائب (ازآنندراج .)
عشق نامه . [ ع ِ م َ / م ِ ] (اِ مرکب ) نامه ٔ عاشقانه . (فرهنگ فارسی معین ). شیفتگی نامه . محبت نامه :
بالای هزار عشق نامه
آراسته شد به نوک خامه .
نظامی .
عشق نوازی . [ ع ِ ن َ ] (حامص مرکب )زمزمه ٔ عاشقی کردن . نوای عاشقی دردادن :
رموز عشق نوازی ۞ نه کار هرمرغی است
بیا و نوگل این بلبل غزلخوان باش .
حافظ.
عشق ورزی . [ ع ِ وَ ] (حامص مرکب ) عشق ورزیدن . تعشق . تصابی .
مرغ عشق . [ م ُ غ ِ ع ِ ] (ترکیب اضافی ، اِ مرکب ) ۞ پرنده ای است از راسته ٔ برشوندگان که دارای قدی کوچک است (کمی بزرگتر از گنجشک ). اصل این پرنده از استرالیا است و مانند طوطی دارای منقاری خمیده و برگشته است . دمش نسبةً طویل و پرهایش به رنگهای سبز و زرد و خاکستری است که هماهنگی خاصی با هم دارند و زیبائی جالب توجهی به این پرنده میدهند. مرغ عشق همیشه به صورت زوج (نر و ماده ) میزید و اگر آن را منفرد نگهدارند و از زوجش جدا کنند بزودی افسرده می شود و میمیرد (وجه تسمیه ٔ آن بهمین مناسبت است ).
هفت شهر عشق . [ هََ ش َ رِ ع ِ ] (ترکیب اضافی ،اِ مرکب ) منازل سلوک . مراحل کمال صوفی :
هفت شهر عشق را عطار گشت
ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم .
(منسوب به مولوی ).
رجوع به هفت وادی شود.
عشقی . [ ع ِ ] (ص نسبی ) منسوب به عشق . رجوع به عشق شود.
-غزل عشقی ؛ غزل که مطالب عشقی را شامل باشد.
||در اصطلاح عامیانه ، آنکه بمیل و هوی و هوس خود کار کند، مثلاً گویند: فلانی آدمی عشقی است . (از فرهنگ فارسی معین.)
منبع: لغتنامه دهخدا باب عشق