پيرزن و كيف جادويي

 

پيرزن پول‌هايش را شمرد. از 30 هزار توماني كه بابت سود پولي كه در بانك داشت گرفته بود 10 هزار تومانش را بابت ويزيت دكتر و خريد دوا داده بود و 5 هزار تومانش را بابت پول آب و برق و گاز.
بابت خريد يك جفت دستكش پشمي ‌هم 5 هزار تومان ديگر پرداخته بود.

هزار توماني‌ها را روي زمين چيد تا جلوي چشمش باشد و اشتباه نكند. بله، دقيقا 10 هزار تومان ديگر داشت.

ادامه نوشته

موزو انشا : عزدواج!!

 

هر وقت من يک کار خوب مي کنم مامانم به من مي گويد بزرگ که شدي برايت يک زن خوب مي گيرم. تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تايش را به من داده است. حتمن ناسرادين شاه خيلي کارهاي خوب مي کرده که مامانش به اندازه استاديوم آزادي برايش زن گرفته بود. ولي من مؤتقدم که اصولن انسان بايد زن بگيرد تا آدم بشود ، چون بابايمان هميشه مي گويد مشکلات انسان را آدم مي کند.

در عزدواج تواهم خيلي مهم است يعني دو طرف بايد به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خيلي به هم مي خوريم. از لهاز فکري هم دو طرف بايد به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولي مامانم مي گويد اين ساناز از تو بيشتر هاليش مي شود.

 در عزدواج سن و سال اصلن مهم نيست چه بسيار آدم هاي بزرگي بوده اند که کارشان به تلاغ کشيده شده و چه بسيار آدم هاي کوچکي که نکشيده شده. مهم اشق است ! اگر اشق باشد ديگر کسي از شوهرش سکه نمي خواهد و دايي مختار هم از زندان در مي آيد.  من تا حالا کلي سکه جم کرده ام و مي خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم. مهريه وشير بلال هيچ کس را خوشبخت نمي کند. همين خرج هاي ازافي باعث مي شود که زندگي سخت بشود و سر خرج عروسي دايي مختار با پدر خانومش حرفش بشود. دايي مختار مي گفت پدر خانومش چتر باز بود.خوب شايد حقوق چتر بازي خيلي کم بوده که نتوانسته خرج عروسي را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده ايم که بجاي شام عروسي چيپس و خلالي نمکي بدهيم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتي مي خوري خش خش هم مي کند! اگر آدم زن خانه دار بگيرد خيلي بهتر است و گرنه آدم مجبور مي شود خودش خانه بگيرد. زن دايي مختار هم خانه دار نبود و دايي مختار مجبور شد يک زير زميني بگيرد. مي گفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پايين! اما خانوم دايي مختار هم مي خواست برود بالا! حتمن از زير زميني مي ترسيد . ساناز هم از زير زميني مي ترسد براي همين هم برايش توي باغچه يک خانه درختي درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست. از آن موقه خاله با من قهر است. قهر بهتر از دعواست.آدم وقتي قهر مي کند بعد آشتي مي کند ولي اگر دعوا کند بعد کتک کاري مي کند بعد خانومش مي رود دادگاه شکايت مي کند بعد مي آيند دايي مختار را مي برند زندان! البته زندان آدم را مرد مي کند.عزدواج هم آدم را مرد مي کند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خيلي بهتر است! اين بود انشاي من

 

گل و لاي زندگي

 

روزي اسب كشاورزي داخل چاه افتاد . حيوان بيچاره ساعت ها به طور ترحم انگيزي ناله مي كرد
بالاخره كشاورز فكري به ذهنش رسيد . او پيش خود فكر كرد كه اسب خيلي پير شده و چاه هم در هر صورت بايد پر شود . او همسايه ها را صدا زد و از آنها درخواست كمك كرد . آن ها با بيل در چاه سنگ و گل ريختند
اسب ابتدا كمي ناله كرد ، اما پس از مدتي ساكت شد و اين سكوت او به شدت همه را متعجب كرد . آنها باز هم روي او گل ريختند . كشاورز نگاهي به داخل چاه انداخت و ناگهان صحنه اي ديد كه او را به شدت متحير كردبا هر تكه گل كه روي سر اسب ريخته مي شد اسب تكاني به خود مي داد ، گل را پا يين مي ريخت و يك قدم بالا مي آمد همين طور كه روي او گل مي ريختند ناگهان اسب به لبه چاه رسيد و بيرون آمد
زندگي در حال ريختن گل و لاي برروي شماست . تنها راه رهايي اين است كه آنها را كنار بزنيد و يك قدم بالا بياييد. هريك از مشكلات ما به منزله سنگي است كه مي توانيم از آن به عنوان پله اي براي بالا آمدن استفاده كنيم با اين روش مي توانيم از درون عميقترين چاه ها بيرون بياييم

انتظار و ظهور منجی در ادیان غیر الهی

 

مسأله عقیده به ظهور مصلحى جهانى در پایان دنیا امرى عمومى و همگانى است، و اختصاص به هیچ قوم و ملّتى ندارد. سر منشأ این اعتقاد کهن و ریشه دار، علاوه بر اشتیاق درونى و میل باطنى هر انسان ـ که به طور طبیعى خواهان حکومت حقّ و عدل، و برقرارى نظام صلح و امنیّت در سرتاسر جهان است ـ نویدهاى بى شائبه پیامبران الهى در طول تاریخ بشریّت به مردم مؤمن و آزادى خواه جهان است. تمام پیامبران بزرگ الهى در دوران مأموریّت الهى خود به عنوان جزیى از رسالت خویش به مردم وعده داده اند که در آخر الزمان و در پایان روزگار، یک مصلح بزرگ جهانى ظهور خواهد نمود و مردمان جهان را از ظلم ظالمان و ستم ستمگران نجات خواهد داد و فساد، بى دینى و بى عدالتى را در تمام جهان ریشه کن خواهد ساخت و سراسر جهان را پر از عدل و داد خواهد کرد. سیرى کوتاه در افکار و عقاید ملل مختلف جهان مانند: مصر باستان، هند، چین، ایران و یونان و نگرش به افسانه هاى دیگر اقوام مختلف بشرى، این حقیقت را به خوبى روشن و مسلّم مى سازد که همه اقوام مختلف جهان با آن همه اختلاف آرا، عقاید و اندیشه هاى متضادّى که با یکدیگر دارند، در انتظار مصلح موعود جهانى، بسر مى برند.

ادامه نوشته

نظري كوتاه بر افكار ملل مختلف جهان

 

اعتقاد به ظهور مصلح جهاني در پايان دنيا كه اعتقادي بس ديرينه و ريشه دار است نه تنها از اشتياق و ميل دروني هر انساني نشأت مي گيرد، بلكه زاييده نويد هاي پيامبران الهي در طول تاريخ بشريت به مردم آزادي خواه جهان است.

ادامه نوشته

آشنایی با واژگان مهدویت

 

«مهدویت‏» سبزترین اندیشه‏ای است که خداوند آن را به انسانیت هدیه کرده است و می‏رود تا با به شکوفه نشستن، جهان هستی را به عطر دل‏انگیز خود طراوتی بهشت‏گونه بخشد. این تفکر که درهر دین و آیینی به گونه‏ای خود را متجلی ساخته، در فرهنگ متعالی تشیع به عالی‏ترین صورت ممکن پای به عرصه‏ی اندیشه‏ها نهاده است و با ارائه‏ی کاملترین تصویر از این اعتقاد سترگ، همگان را به حیرت و طلب انداخته است. بازشناسی روزآمد این اعتقاد، همواره دل‏مشغولی فرزانگان و اندیشمندان شیعه بوده و هست و همواره در نهایت اهتمام به این مهم پرداخته‏اند. از این رو، موضوعات مربوط به مهدویت، آمیختگی ویژه‏ای با زندگی شیعه پیدا کرده، به گونه‏ای که می‏توان مهدویت را روح و جان تشیع برشمرد. به‏ویژه در دوران معاصر که اشتیاق وصف ناپذیری جهت معرفت و شناخت آن خورشید پنهان درعموم مردم و به‏ویژه جوانان به چشم می‏آید که این خود، انسان را برآن می‏دارد تا هرآن‏چه در توان است، در خدمت این قافله‏ی شیدا خالصانه نثار نماید. این نوشتار کوتاه در شناخت اجمالی واژگان مهدویت، برگ سبزی است که امید می‏رود مقبول آن یار سفرکرده و مفید برای یاران آن حضرت قرار گیرد. ان شاء الله

ادامه نوشته

ﺷﻴﻌﮥ  پاک  

 

ای  ﺷﻴﻌﮥ  پاک  پاک  خو باش           بر شرع عمل کن و نکو باش

             از  سیرۀ        مردم       زمانه           تقلید  مکن مگو دو  رو  باش

             یا شیعه مشو برون رو از کیش           یا  اینکه   بشیعه  آبرو  باش

             در صدر هزار و سیصد  و  بیش           گفتند  که  آگه  از  عدو باش

             کردند   خبر   ز   وضع     امروز           از  پیش  که با خبر  ازو باش

             حجت  به   از  اینهمه  احادیث           آخر  بخود  آی  و راه پو باش

             تا    حال  اگر  رهت  خطا  بود            بیدار  شو  و  پی  رفو  باش

             طولی نکشد عوض شود وضع            آمادۀ  وضع  پیش  رو   باش

             یا   غاﺋﺐ     رفته    باز   گردد            پس بر حذر از عقاب  او باش

             یا   مرگ     رسد     بناگهانی            داﺋﻢ     بعذاب  رو  برو  باش

 

 

منبع:

http://www.mahdimontazar.blogfa.com/

یا أیها العزیز

 

یا أیها العزیز مسنا و أهلنا الضر و جئنا ببضاعة مزجاة فأوف لنا الکیل و تصدق علینا ان الله یجزی المتصدقین

 

پر کن دوباره کیل مرا أیها العزیز !

آخر کجا روم به کجا أیها العزیز؟!

رو از من شکسته مگردان که سالهاست

رو کرده ام به سوی شما أیها العزیز !

جان را گرفته ام به سر دست و آمدم

از کوره راههای بلا أیها العزیز !

وادی به وادی آمده ام از درت مران

واکن دری به روی گدا آیها العزیز !

چیزی که از بزرگی تو کم نمی شود

این کاسه را ..فأوف لنا .. أیها العزیز !

خالی تر از دو چشم من این جان نیمه جان

محتاج یک نگاه تو یا أیها العزیز !

ما - جان و مال باختگان - را رها مکن

بگذار بگذرد شب ما أیها العزیز !

دستم تهی است ..راه بیابان گرفته ام

دست من و نگاه شما أیها العزیز !

.....

 

 

نگارنده : رحمت رحمانی

منبع:

http://www.emammahdi.com/noteworkshop.php?lang=fa&selected=&pagenumber=27

مهدی

 

الا يا ايّها المهدى، مدام الوصل ناولها
كه در دوران هجرانت بسى افتاد مشكلها
 صبا از نكهت كويت نسيمى سوى ما آورد
ز سوز شعله شوقت چه تاب افتاد در دلها
 چو نور مهر تو تابيد در دلهاى مشتاقان
ز خود آهنگ حق كردند و بربستند محملها
 دل بى بهره از مهرت، حقيقت را كجا يابد
حق از آيينه رويت، تجلى كرد بر دلها
 به كوى خود نشانى ده كه شوق تو محبان را
ز تقوا داد زاد ره، ز طاعت بست محملها
 به حق سجاده تزيين كن، مَهفل محراب و منبر را
كه ديوان فلك صورت، از آن سازند محفلها
 شب تاريك و بيم موج و گردابى چنين هايل
ز غرقاب فراق خود رهى بنما به ساحلها
 اگر دانستمى كويت، به سر مى آمدم سويت
خوشا گر بودمى آگه، ز راه و رسم منزلها
 چو بينى حجت حق را، به پايش جان فشان اى فيض!
متى ما تلق من تهوى، دع الدنيا و اهملها 

 

نگارنده : بهرام

منبع:

http://www.emammahdi.com/noteworkshop.php?lang=fa&selected=&pagenumber=26

شعری از "آیة اللَّه غروى اصفهانى"

 

در سرى نیست كه سوداى سر كوى تو نیست

دل سودا زده را جز هوس روى تو نیست

سینه غمزده‏اى نیست كه بى ‏روى و ریا

هدف تیر كمانخانه ابروى تو نیست

جگرى نیست كه از سوز غمت نیست كباب

یا دلى تشنه، لعل لب دلجوى تو نیست

عارفان را ز كمند تو گریزى نبود

دام این سلسله جز حلقه گیسوى تو نیست

نسخه دفتر حسن تو، كتابى است مبین

ور بود نكته سربسته، به جز موى تو نیست

ماه تابنده بود، بنده آن نور جبین

مهر رخشنده به جز غرّه نیكوى تو نیست

خضر عمرى‏ست كه سرگشته كوى تو بود

چشمه نوش، به جز قطره‏اى از جوى تو نیست

نیست شهرى كه ز آشوب تو، غوغایى نیست

محفلى نیست كه شورى ز هیاهوى تو نیست

(مفتقر) در خم چوگان تو گویى، گویى‏ست!

چرخ با آن عظمت نیز به جز كوى تو نیست‏

شعری از مشفق کاشانی

 

مردم ديده به هر سو نگرانند هنوز

چشم در راه تو، صاحب نظرانند هنوز

لاله‏ها، شعله كش از سينه داغند به دشت

در غمت، همدم آتش جگرانند هنوز

از سراپرده غيبت خبرى باز فرست

كه خبر يافتگان، بى‌خبرانند هنوز!

آتشى را بزن آبى به رخ سوختگان

كه صدف سوز جهان، بد گهرانند هنوز

پرده ‏بردار! كه بيگانه نبيند آن روى

غافل از آينه، اين بى‏بصرانند هنوز!

رهروان در سفر باديه، حيران تواند

با تو آن عهد كه بستند، بر آنند هنوز

ذرّه‏ها در طلب طلعت رويت، با مهر

همچنان تاخته چون نو سفرانند هنوز

سحر آموختگانند، كه با رايت صبح

مشعل افروز شب بى‏سحرانند هنوز

طاقت از دست شد، اى مردمك ديده! دمى

پرده بگشاى! كه مردم نگرانند هنوز

هیچ نگو

 

دیگر هیچ نگو

ثانیه در گذرند

ابرها در گذرند

ستاره ها دیگر نمی درخشند

ماه خوابیده است

خورشید نور نمی دهد

باران نمی بارد، برف ندارد

همه چیز خبر از هیچ نمی دهد

چرا چنین می شود؟ دلمردگی، دلسردی

انگار همه اینجا مرده اند

انگار هیچ بیداری نیست

-------------

ناگهان نوری در آسمان می درخشید، می درخشد

کویر، همچون گلستان می شود، می شود

به لحظه ای شب تیره روز می گردد، می گردد

او می آید، می آید

 

 

نگارنده : امیر هاشم زاده 

منبع:

http://www.emammahdi.com/noteworkshop.php?lang=fa&selected=&pagenumber=24

شعری از مدنی

 

اي آنكه توئي جامع اوصاف حميده
نه چشم چو تو ديده و نه گوش شنيده
زلفين تو زنجير و دو ابروي تو شمشير
اين كشته بسي دارد و آن بند كشيده
گويند اگر صورت تو ماه زمين است
نور رخ تو از چه به افلاك رسيده
سلطان سلاطين و شاهنشه خوبان
چشمي چون تو اندر همه آفاق نديده
يارب گذرد باد بهار از طرف باغ
يا شمّ وصال از طرف يار رسيده
يارب چه شود گر گذرد اين شب هجران
تا صبح وصالش زند از شرق سپيده
خوانند تو را يوسف كنعان و بديدم
يوسف ز غمت جامه براندام دريده

 

منبع:

http://www.emammahdi.com/noteworkshop.php?lang=fa&selected=&pagenumber=23
اي يار نما با «مدني» مهر و محبّت
اميد كه بازآيدش آن جان رميده

شعری از "فصیح الزمان شیرازى" (رضوانى)

 

همه هست آرزویم كه ببینم از تو رویى

چه زیان تو را كه من هم برسم به آرزویى؟!

به كسى جمال خود را ننموده‏یى و بینم

همه جا به هر زبانى، بود از تو گفت و گویى!

غم و درد و رنج و محنت همه مستعد قتلم

تو بِبُر سر از تنِ من، بِبَر از میانه، گویى!

به ره تو بس كه نالم، ز غم تو بس كه مویم

شده‏ام ز ناله، نالى، شده‏ام ز مویه، مویى

همه خوشدل این كه مطرب بزند به تار، چنگى

من از آن خوشم كه چنگى بزنم به تار مویى!

چه شود كه راه یابد سوى آب، تشنه كامى؟

چه شود كه كام جوید ز لب تو، كامجویى؟

شود این كه از ترحّم، دمى اى سحاب رحمت!

من خشك لب هم آخر ز تو تَر كنم گلویى؟!

بشكست اگر دل من، به فداى چشم مستت!

سر خُمّ مى سلامت، شكند اگر سبویى

همه موسم تفرّج، به چمن روند و صحرا

تو قدم به چشم من نه، بنشین كنار جویى!

نه به باغ ره دهندم، كه گلى به كام بویم

نه دماغ این كه از گل شنوم به كام، بویى

ز چه شیخ پاكدامن، سوى مسجدم بخواند؟!

رخ شیخ و سجده‏گاهى، سر ما و خاك كویى

بنموده تیره روزم، ستم سیاه چشمى

بنموده مو سپیدم، صنم سپیدرویى!

نظرى به سوىِ (رضوانىِ) دردمند مسكین

كه به جز درت، امیدش نبود به هیچ سویى‏

التماس دعاي فرج

 

يابن الحسن...!
 
چه فقيرانه نگاهم به جاده دوخته شده است که مبادا روز ي از مقابل ديدگانم بگذري و من از ديدارت جا بمانم .
 شب را به اميد رويايت ميگذرانم و روز را به اميد شنيدن صدايت .چه حقيقت تلخ و شيريني است .چه ظلمت و روشنايي وجودم را تسخير نموده است.اگرمعبود تنهايي بر نميگزيد بي شک تو را معبود دل خويش ميدانستم و از قرباني  چشم و دل در راهت دريغ نميکردم...
اي زلالترين! اشک ريخته اي ..اشکي براي من ...اشک تو براي من..اشکي براي سبک شدن کوله بار گناه من!
آه اي خداي من!
ادامه نوشته

او

 

خوشا آنان که از او می نویسند

ز خط و خال و ابرو می نویسند

الفبا ریزه خوار مکتب اوست

تمام نقطه ها خال لب اوست

سلام بر تو ای ابا صالح...............

 

 

نگارنده : لیلا

منبع:

http://www.emammahdi.com/noteworkshop.php?lang=fa&selected=&pagenumber=20

 

نامه اي به دوست....

 

حال همهٔ ما خوب است. ملالی نیست جز دوری تو که طاقت ما را طاق کرده. می‌‌دانم، دوباره شروع کردم. می‌‌دانم که هنوز مهیا برای پذیرایی و استقبال از تو نیستم...

 
 نه طاق نصرتی، نه چراغانی، نه فرشی، حتی دریغ از یک میوه و شیرینی‌، هیچ کار برایت نکردیم...
 باور کن که اینقدر از اصل خود دور شده ایم، که اگر هم بیایی گمان نکنم که دیگر بشناسیمت....
 چه کنیم که با اینکه حال پختگان را نمی‌‌دانیم ولی‌ باز دیوانه دیدارت هستیم. دیگر سایه طوبی‌ و دل جویی حور و لب حوض هم به ما افاغه نمی‌‌کند و الف قامتت بد جور بر این لوح سیاه حک شده است.
 پس بگذار از اول دوباره برایت بنویسم.
ادامه نوشته

بهانه اي براي ادامه زندگي

 

نبودنت بهترين بهانه است برای اشک ريختن

ولی کاش بودی تا اشکهايم از شوق ديدارت سرازير می‌شد

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگی‌ها و نبودنهايت می‌شد

کاش بودی تا سر به روی شانه‌های مهربانت می‌گذاشتم و دردهايم را به گوش تو می‌رساندم.

بدون تو عاشقی برايم عذاب است

بدون تو بهانه‌ای نيست برای ادامه‌ی زندگی، جز انتظار آمدنت.

 

 

منبع:

http://www.emammahdi.com/noteworkshop.php?lang=fa&selected=&pagenumber=19

شعری از مشفق کاشانی

 

مردم ديده به هر سو نگرانند هنوز

چشم در راه تو، صاحب نظرانند هنوز

لاله‏ها، شعله كش از سينه داغند به دشت

در غمت، همدم آتش جگرانند هنوز

از سراپرده غيبت خبرى باز فرست

كه خبر يافتگان، بى‌خبرانند هنوز!

آتشى را بزن آبى به رخ سوختگان

كه صدف سوز جهان، بد گهرانند هنوز

پرده ‏بردار! كه بيگانه نبيند آن روى

غافل از آينه، اين بى‏بصرانند هنوز!

رهروان در سفر باديه، حيران تواند

با تو آن عهد كه بستند، بر آنند هنوز

ذرّه‏ها در طلب طلعت رويت، با مهر

همچنان تاخته چون نو سفرانند هنوز

سحر آموختگانند، كه با رايت صبح

مشعل افروز شب بى‏سحرانند هنوز

طاقت از دست شد، اى مردمك ديده! دمى

پرده بگشاى! كه مردم نگرانند هنوز

شعری از هوشنگ ابتهاج

 

باز آي دلبرا که دلم بي قرار توست
وين جان بر لب آمده در انتظار توست

در دست اين خمار غمم هيچ چاره نيست
جز باده اي که در قدح غمگسار توست

ساقي به دست باش که اين مست مي پرست
چون خم ز پا نشست و هنوزش خمار توست

هر سوي موج فتنه گرفته ست و زين ميان
آسايشي که هست مرا در کنار توست

سيري مباد سوخته تشنه کام را
تا جرعه نوش چشمه شيرين گوار توست

بي چاره دل که غارت عشقش به باد داد
اي ديده خون ببار که اين فتنه کار توست

هرگز ز دل اميد گل آوردنم نرفت
اين شاخ خشک زنده به بوي بهار توست

اي سايه صبر کن که بر آيد به کام دل
آن آرزو که در دل اميدوار توست

دریاب ضعیفان را

 

ای پادشه خوبان داد از غم تنهائی

دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآئی

دایم گل این بستان شاداب نمی ماند

دریاب ضعیفان را در وقت توانائی

دیشب گله زلفش با باد همی کردم

گفتا غلطی بگذر زین فکرت سودائی

 

نگارنده : اسد مسلمان

منبع:

http://www.emammahdi.com/noteworkshop.php?lang=fa&selected=&pagenumber=15

شعری از فخرالدین همدانی ( عراقی )

 

كی ببینم چهره زیبای دوست ؟

كی ببویم لعل شكر خای دوست ؟

كی در آویزم به دام زلف یار ؟

كی نهم یك لحظه سر بر پای دوست ؟

كی بر افشانم به روی دوست ، جان ؟

كی بگیرم زلف مشك آسای دوست ؟

این چنین پیدا ز ما ، پنهان چراست ؟

طلعت خوب جهان آرای دوست ؟

همچو چشم دوست بیمارم ، كجاست ؟

شـِكـّری ، زان لعل جان افزای دوست ؟

در دل تنگم ، نمی گنجد جهان

خود نگنجد دشمن اندر جای دوست

دشمنم گوید كه : ترك دوست گیر

من به رَغم دشمنان جویای دوست

چون عراقی ، واله و شیدا شدی

دشمن ار دیدی رخ زیبای دوست

شعری از فیض کاشانی

 

اي قصه بهشت ز كويت حكايتي
شرح نعيم خلد ز وصلت روايتي
علم وسيع خضر ز بحرت علامتي
آب حيات معرفتت را كنايتي
انفاس عيسي از نفست بود شمه‌اي
تعمير عمر نوح، تو را بود آيتي
كي عطرساي مجلس روحانيان شدي
گل را اگر نه بوي تو كردي رعايتي
هر پاره از دل و از غصه قصه‌اي
هر سطري از خصال تو وز رحمت آيتي
تا چند اي امام بسوزيم در فراق
آخر زمان هجر شما را نهايتي
در آرزوي خاك درش سوختيم ما
يادآور اي صبا كه نكردي حمايتي
اي فيض عمر رفت و نديدي امام را
صد مايه داشتي و نكردي كفايتي

شعری از فصیح الزمان شیرازی

 

همه هست آرزويم كه ببينم از تو رويى

چه زيان تو را كه من هم برسم به آرزويى؟!

به كسى جمال خود را ننموده‏يى و بينم

همه جا به هر زبانى، بود از تو گفت و گويى!

غم و درد و رنج و محنت همه مستعد قتلم

تو بِبُر سر از تنِ من، بِبَر از ميانه، گويى!

به ره تو بس كه نالم، ز غم تو بس كه مويم

شده‏ام ز ناله، نالى، شده‏ام ز مويه، مويى

همه خوشدل اين كه مطرب بزند به تار، چنگى

من از آن خوشم كه چنگى بزنم به تار مويى!

چه شود كه راه يابد سوى آب، تشنه كامى؟

چه شود كه كام جويد ز لب تو، كامجويى؟

شود اين كه از ترحّم، دمى اى سحاب رحمت!

من خشك لب هم آخر ز تو تَر كنم گلويى؟!

بشكست اگر دل من، به فداى چشم مستت!

سر خُمّ مى سلامت، شكند اگر سبويى

همه موسم تفرّج، به چمن روند و صحرا

تو قدم به چشم من نه، بنشين كنار جويى!

نه به باغ ره دهندم، كه گلى به كام بويم

نه دماغ اين كه از گل شنوم به كام، بويى

ز چه شيخ پاكدامن، سوى مسجدم بخواند؟!

رخ شيخ و سجده‏گاهى، سر ما و خاك كويى

بنموده تيره روزم، ستم سياه چشمى

بنموده مو سپيدم، صنم سپيدرويى!

نظرى به سوىِ (رضوانىِ) دردمند مسكين

كه به جز درت، اميدش نبود به هيچ سويى‏

 منبع:

http://www.emammahdi.com/noteworkshop.php?lang=fa&selected=&pagenumber=11

راز خدا

 

بیابامابگو رازخدارا
حدیث انتظار دیرپارا
بیابامابگو ازمهربانی
اجابت کن دعای بی ریارا
بیا ای گل ! گل باغ محمد !
معطر کن تمام لحظه هارا
نظرکن بردل تنهای تنها
ببین دلهای باغم آشنا را
امام لحظه های روشنایی !
درخشان کن ، شب یلدای مارا
اماما! دوست دارم تاهمیشه
تراو لحظه سبز دعارا
تورفتی تاکه برگردی دوباره
بیاو تازه کن رسم وفارا

 

نگارنده : نسترن قدرتی

منبع:

http://www.emammahdi.com/noteworkshop.php?lang=fa&selected=&pagenumber=10

شعری از شهریار

 

مه من هنوز عشقت دل من فکار دارد

تو یکی بپرس از این غم که به من چه کار دارد

نه بلای جان عاشق شب هجرتست تنها

که وصال هم بلای شب انتظار دارد

تو که از می جوانی همه سرخوشی چه دانی

که شراب ناامیدی چقدر خمار دارد

نه به خود گرفته خسرو پی آهوان ار من

که کمند زلف شیرین هوس شکار دارد

مژه سوزن رفو کن نخ او ز تار مو کن

که هنوز وصله‌ی دل دو سه بخیه کار دارد

دل چون شکسته سازم ز گذشته‌های شیرین

چه ترانه‌های‌ه محزون که به یادگار دارد

غم روزگار گو رو، پی کار خود که ما را

غم یار بی‌خیال غم روزگار دارد

گل آرزوی من بین که خزان جاودانیست

چه غم از خزان آن گل که ز پی بهار دارد

دل چون تنور خواهد سخنان پخته لیکن

نه همه تنور سوز دل شهریار دارد

 

 

کجاست آن امام

 

كجاست آن امامي كه وقتي بيايد


پيرزني تنها با يك سبد سيب مي‌تواند از اين سر دنيا سفر كند، بي‌آنكه حيوانات درنده آسيبي به او برسانند و يا دزدها سيب‌هايش را بگيرند.
    ٭ ٭ ٭
دل آدم‌ها را خانه تكاني مي‌كند، كينه ها را به دست باد مي‌سپارد و دشمني‌ها را از بين مي‌برد. در چنان روزي گرگ و بره با هم دوست مي‌شوند و مرغان روي دم روباه بازي مي‌كنند

ادامه نوشته

چهل شب حیاط خانه ات را آب و جارو کن

 

گفتند:چهل شب حیاط خانه ات را آب و جارو کن .شب چهلمین ،

 

خضر (ع) خواهد آمد.چهل سال خانه ام را رُفتم و روبیدم و خضر (ع)

 

نبامد.زیرا فراموش کرده بودم حیاط خلوت دلم را جارو کنم.

 

گفتند:چله نشینی کن.چهل شب خودت باش و خدا و خلوت.شب

 

چهلمین بر بام آسمان خواهی رفت.و من چهل سال از چله ی بزرگ

 

زمستان تا چله ی کوچک تابستان را به چله نشستم ،اما هرگز بلندی را

 

بوی نبردم .زیرا از یاد برده بودم که خودت را به چهلستون دنیا زنجیر

 

کرده ام.

 

گفتند:دلت پرنیان بهشتی است .خدا عشق را در آن پیچیده است.پرنیان

 

دلت را واکن تا بوی بهشت در زمین پراکنده شود .

 

چنین کردم ،بوی نفرت عالم را گرفت .و تازه دانستم بی آن که با خبر

 

باشم ،شیطان از دلم چهل تکه ای برای خودش دوخته است .

 

به اینجا که می رسم ،نا امید می شوم.آن قدر که می خواهم همه ی سرازیری

 

جهنم را یکریز بدوم

 

منبع:

http://www.emammahdi.com/noteworkshop.php?lang=fa&selected=&pagenumber=5

شعری از اهلی شیرازی

 

نه چنان به گرد كويت، من ناصبور گردم

كه گر آستين فشانى، چو غبار دور گردم!

من خسته در فراقت به كدام صبر و طاقت

به ره فراغ پويم، ز پى حضور گردم؟

مَهل آن كه خاك سازد اجلم به ناتمامى

تو بسوز همچو شمعم كه تمام نور گردم

من اگر به خلد يابم زتو جنس آدمى را

زقصور طبع باشد كه خراب حور گردم

به نياز همچو (اهلى) سگ مى فروش بودن

به از آن كه مست بارى زمى غرور گردم‏

حس غریب

 

سازنده : پرهیزگار



مشاهده فلش     دانلود فایل

داستان جالب ازدواج پيامبران دروغين

 

در زمان پیامبر گرامی اسلام، افراد بسیاری که بازار ادعاهای نبوت را داغ دیدند، ادعای پیامبری کردند. اشخاصی مانند سجاح بنت حارث و مسیلمه کذاب از جمله این افراد هستند. در این میان اختلافاتی میان این پیامبران دروغین شکل گرفت، که منجر به بروز جنگ میان آنان شد. سجاح که قصد جنگ با مسیلمه کذاب را داشت، لشکری مهیا نمود و عازم نبرد شد. از سوی دیگر مسیلمه که خبر لشکر کشی سجاح را شنیده بود، با یاران و پیروانش برای مقابله با او حرکت کرد. لشکریان پیامبران دروغین در نقطه ای مقابل هم صف آرایی کردند. در ابتدا قرار شد که دو پیامبر با هم اختلاط کرده تا شاید مشکل را به طریق دیگری حل کنند. به همین دلیل با هم مذاکره پرداختند، تا شاید به راه حل مناسبی غیر از جنگ دست پیدا کنند.

ادامه نوشته

نامه هاي من . . .

 

سلام آقا جون !

همون کسي هستم که هميشه با شما مي گفت .

الان هم اومدم که با شما بگم.

چي بگم ؟

همون حرفاي هميشگي !

 

بهونه امروزم بهونه ي تازه اي نيست !

يه اتفاق کوچيک باعث شد که امروز بخوام اين حرفارو با شما بزنم .

چه اتفاقي ؟

يه اتفاق خيلي ساده و معمولي!

يه نامه رو که حدود يه ماه پيش پست کرده بودم ، برام برگشت خورده بود .

چون آدرس گيرندش درست نبود .

همين !

ادامه نوشته

كاش مي شد مي ديدمتون . . .

 

سلام آقا جون !

حرف زدن با شما ، به هر بهونه اي هم كه باشه ، دلمو آروم مي كنه .

وقتي باهاتون حرف مي زنم حس مي كنم دارم از زمين فاصله مي گيرم .

حس مي كنم . .  يه جون تازه مي گيرم

حس مي كنم . . . يكي هست كه بشه حرفاي نگفتني رو بهش گفت .

راستي . . . . . .

آقا جون !

چقدر باهاتون حرف بزنم و درد دل كنم . . . .

چقدر براتون نامه بنويسم و . . .  از دوري شكوه كنم .. . .

چقدر هي با دل و زبونم برا اومدنتون دعا كنم . . .  . اما . . . . .

اما . . . .  نبينمتون !

آخه چرا . . . . .

ادامه نوشته

درد مشترک

 

سلام آقا جون!

سلامی که با سلامای قبلی تفاوت داره .

چون لحظه ها و ثانیه ها ، لحظه ها و ثانیه های متفاوتیه !

 

آقا جون!

اجازه بدین همین ابتدای حرف زدنم بهتون تسلیت بگم.

آخه میدونم شما هم عین ما عزادار شهادت جد غریبتون هستین .

عزادارِ...... بابای مهربون یتیمای کوفه !

همونی که تو شبای غربت کوفه ........

کیسه نون و خرما رو دوشش می گرفت و تو کوچه های سرد و تاریک ، درِ خونه فقرا می برد .

همونی که نخلستونای کوفه با مناجاتش انس گرفته بودن.

آقا جون!

آجرک الله .......

ادامه نوشته

رفیق

 

سلام ، آقا جون !

سلام به شمايي كه اين روزا بهترين شنونده درد دلهام شدين .

كاش ميشد هميشه ، همينطور ساده و بي واسطه باهاتون حرف بزنم .

كاش ميشد باهاتون رفيق مي شدم .

گفتم رفيق !

آقا جون !

خوش به حال اونايي كه با شما رفيق ميشن!

واقعا خوش به سعادتشون كه چه رفيقي پيدا كردن!

رفيقي هستين كه هر چي ازتون بخوان دريغ نمي كنين !

اگه چيزي بدين نه منت مي ذارين ، نه  پس ميگيرين !

اگه يه جايي تو زندگي خواستن بيراهه برن ، نميزارين !

همش به كاراي خوب سفارششون مي كنين!

رفيقي هستين كه نيمه راه نيست .

 آقا جون ! خوش به حال رفيقاتون

راستي آقا جون !

شرمندم  . . . . ما به فكر رفاقت با همه ميفتيم . . .  الا شما

آخه مگه عزيزتر از شما هم داريم ؟

واي از غفلتمون !

منم دوس دارم با شما رفيق شم .

منم دوس دارم شما دستمو بگيرين و به هر طرف كه مي خواين ببرين .

منم شما رو دوس دارم .

اما ميدونم اين گناهامه كه باعث ميشه نتونم با شما رفاقت كنم .

پس دعام كنين كه بتونم با ترك گناه و مبارزه با شيطون نفسم بيشتر به شما نزديك بشم و لايق اين بشم كه عين خيلي از آدماي محبوب شما ، منم باهاتون رفيق بشم

منبع:

http://www.najvabato.blogfa.com/8606.aspx

گمشده

 

سلام آقا جون !

باز منم و يه بهونه ي ديگه .

منم و يه دليل ديگه برا حرف زدن با شما.

 

آقا جون !

مي خوام امروز يه چيزي بهونه حرف زدنم با شما باشه كه مي دونم هر كسي تو زندگيش بارها و بارها حسش كرده .

هر كسي بارها و بارها باهاش برخورد  كرده

ادامه نوشته

كارنامه

 

سلام آقا جون!

باز دلم هواتونو كرده و دوس دارم امروز هم يه كمي باهاتون حرف بزنم .

بهونه حرفاي امروزم ميدونين چيه ؟

داشتم وسايل اتاقمو مرتب مي كردم . كتابامو تو قفسه مي چيدم . جزوه هامو جمع و جور مي كردم كه لاي يكي از كتابام چشمم افتاد به چند تا از كارنامه هاي درسي ام .

چقدر زود گذشت !

ادامه نوشته

غدیری دوباره

 

سلام آقا جون !

امروز سلامم يه رنگ و بوي ديگه داره . . .

يه حال و هواي ديگه . . .

عين زمين و آسمون که اين روزا يه حال و هواي ديگه دارن . . .

عين هم آدما و هم ملائكه که اين روزا يه حال و هواي ديگه دارن .

آقا جون !

زمينيا و آسمونيا . . . دارن خودشون رو برا یه جشن بزرگ و يه عيد آسموني آماده مي کنن .

بزرگترين عيد ما شيعه ها . . . .

ادامه نوشته

گرفتاري

 

سلام آقا جون !

سلامي از يه دل اميدوار به اميد دلاي اميدوار .

سلامي از يه منتظر چشم براه به وجودي كه همه چشم ها براهشه .

باز اومدم .

بازم دوس دارم كه مثل هميشه حرفامو گوش بدين .

بازم اومدم تا چند لحظه اي با شما بگم و برم دنبال كار و گرفتاريام .

آخه لازمه زنده بودن و زندگي كردن ، گرفتاريه .

اونم توي دنياي امروز .

ادامه نوشته

عادت ...

 

سلام آقا جون !

سلام غايب هميشه حاضر!

سلام حاضر از نظرها پنهون!

سلام !

برا من كه با شما حرف زدن عادت شده .

اگه توي اين دنيا و روزگار ديگه شمام نباشين كه اميدمون بهتون باشه . . .

دلمون به چي خوش باشه ؟؟؟

بزارين اين هفته بدون مقدمه و رك راست . . . .  برم سراغ بهونم .

بهونه اي كه شايد يه درد بزرگ و يا بهتره بگم يه غفلت بزرگ باشه .

آقاجون !

« ما ديگه داريم به نبودن شما عادت مي كنيم . »

به اينكه يه امام زماني هست و يه روز. . . . .  قراره بياد .!!!!!

يه حرفايي از اين و اون ميشنويم كه انگار رفتن و اومدن شما يه افسانه س .

يه قصه !

يه رمان بزرگ كه ته نداره !

يه سريال كه قسمت آخرش هنوز پخش نشده .

مردم ديگه دارن عادت مي كنن به اينكه بدون توجه به وجود و حضور شما زندگي كنن .

اين عادت رو ميشه توي شيوه زندگيا پيدا كرد.

توي شيوه كسب و كار مردم .

توي رفتار و حالاتشون !

توي ارتباطشون با هم ديگه .

توي بعضي حرفاشون .

آقا جون !

تو رو خدا ديگه انتظار كافيه . . . .

تو رو خدا پس كي ديگه اين دعاها قراره مستجاب بشه .

آقا جون !

زودتر بياين .

بياين تا دوري شما عادت مردم نشه .

بياين تا ديگه بعضيا نگن :

هو. . .  وه .  تا آقا بخواد بياد ديگه ما زنده نيستيم . . . .  معلوم نيست كي بياد . . . .

آقا جون !

اين حرفا و اين طرز فكرا . . . .  آدمو كلافه مي كنه .

تو رو خدا . . . . ديگه انتظار كافيه .

ما بهتون نياز داريم .

به وجودتون!

به حضورتون !

مي دونيم كه هستين . . . .  مي بينين . . . .  ميشنوين .

اما . . . اما معرفت ما كمه و دلامون گرفتار خواب غفلت .

آقا جون !

ديگه حتي دعاي برا ظهورشما رو هم داريم طبق عادت مي خونيم .

برا اينكه قافيه خالي نمونه .

برا اينكه يه چيزي بگيم كه يه چيزي گفته باشيم .

واسه اينكه كسي بهمون ايراد نگيره .

آقا جون !

نمي دونم چرا اين هفته دارم يه جور ديگه حرف مي زنم .

با هفته هاي قبل فرق داره .

اين هفته انگار فقط دوس دارم بدون هيچ حرف و بهونه اي فقط التماستون كنم .

دوس دارم فرياد بزنم .

از ته دلم .

تو رو خدا ، بياين . . .  بياين  . . .  بياين . . . . .

نمي دونم چه حالي دارم ؟

نمي دونم چرا اينقده اين هفته دلم تنگ شما شده ؟

آخه آقا جون !

امسال هم داره تموم ميشه و هنوز كه هنوزه شما نيومدين .

پس كي آخه ؟

بازم منتظر جمعه بعدي وهفته بعدي و ماه بعدي و سال بعدي . . . . ؟؟؟؟؟

نبايد بگم خسته شديم . . . .  اما انگارديگه بايد بگم كه خسته شديم .

از انتظار ! از چشم براه بودن .

از اينكه نبودنتون عادت بشه .

منو ببخشيد آقا جون !

شايد اين هفته دلم خيلي از دست روزگار پر بود .

اما شمام به ما حق بدين .

داريم يه سال بزرگتر ميشيم و هنوز اون روز بزرگ نرسيده .

مي ترسيم . . .

از اينكه يه روزي چشم ببنديم و هنوز مردم به نبودن شما عادت كرده باشن .

آقا جون !

منتظرتونيم تا نفس داريم .

تو رو خدا زودتر بياين . . . .

خدانگهدار

التماس دعا

 

منبع:

http://www.najvabato.blogfa.com/

گم شده !

 

چند سال پیش نرگس  جونــــــــــــــــــــــــم  (( یکی از  دوستای با معرفتم  ))  دستش یه دستبند چرمی بود منم خوشم اومد و اونم گفت قابلی نداره خب منم گرفتم 

اما چند ماه بعدش گمش کردم  وقتی اومدم خونه دیدم دستم نیست

داشت گریم می گرفت

توکیفم

جیبه شلوارم

نبود که نبود

خیلی ناراحت بودم  حتی به علیرضا (( داداشم )) التماس می کردم بگرد ببین هست یا نه ؟

رفتم تو خیابون همه جا رو می گشتم لای شمشادای خیابون تو پیاده رو وسط خیابونم رفتم ببینم نیوفتاده باشه کلی دعا دعا می کردم پیدا شه

مثه احمقا  بغض گلومو گرفته بود می خواستم زار بزنم آخه خیلی دوسش داشتم

تازه یادگاری هم بود 

کلی غصه خوردم باید پیداش می کردم اما نبود

همینجور که داشتم بر می گشتم خونه یاده امامه زمانم افتادم ...

دیدم من دارم دنباله یه دستبند اینجوری می گردمو بغض کردم و می خوام گریه کنم

اما دنباله امامه زمانم تاحالا اینجوری گشتم ؟؟؟!!

تا حالا اینجوری دعا براشون کردم ؟؟؟!!

دیگه بر گشتم خونه  

از اون به بعد سعی می کردم جاهای زیارتی که می رم بیشتر حواسم باشه

نه به دور و ورم که امامم رو ببینم نه چون می دونم لیاقتشو ندارم اما همینکه

یه جوری راه برم که ادب رو رعایت کنم

چه جوری حتی دعا کنم

     

                       اگه چیزی رو گم کردیم نمی گم نگردیم دنبالش

        اما ماها یه گم کرده داریم که خودمون نمی خوایم پیداش کنیم این بده

 

 

 و هر روز با خود می گویم دیگر گناه نمی کنم اما باز ..

اینبار بگوییم دعا برایش جایگزین می کنم  محبت در دلم ایجاد می کنم

 به معرفتش خودم را نزدیک می کنم از خدا و حضرتش هم قول می گیرم تا که همراهم باشند .

 

منبع:

http://mmatin.blogfa.com/post-140.aspx

فرزندم منم ... اما من..!!!

 

فرزندم انجام نده  فرزندم  ...  اینجا جای تو نیست این حرفا برای تو نیست

فرزندم منم از مادر دلسوز تر از پدر نزدیک تر مثه برادرت

باشه قبولم نداری خب منم امامت

بازم نه خب یه نفر توی این عالم که ...که ... 

اصن باشه یه آدم معمولی اما کسی ام که دوست دارم آخه مسلمونی بچه شیعه ای

می دونی من امامتم  منو می شناسی ؟!!

منم امامی که هرروز هر دقیقه برا بچه شیعه هاش دعا میکنه

منم امامی که برا گناهاتون اشک میریزم

منم امامی که اگه کمک بخواین کمکتون می کنم اگرم نه یادم نباشین بازم من ...

منم امامی که می تونین بهتر از هر کسی باهام درد دل کنین 

منم امامی که  ....

اما من  من این حرفارو نمی شنوم قدم هامو جوری که امامم می خوان بر نمی دارم

باخودمه به کسی مربوط نیست ...!!

اگه یه روز بگم السلام علیک یا صاحب الزمان  جوابمو می دن ... و اوون روزی که یادم می ره خودشون

سلامم می کنن اما من بازم نمی شنوم ...

فرزندم منم  ...

قبلییا امتحانشون رو سر یازده امام قبلی  بد پس دادن خدا هم خواست و امر پروردگاره که من از

نظر ها غایب باشم اما فرزندم من امام حاضرم و از دیده غایب

                                حضرت نیازی به سلام ما ندارن اما این ما ییم که نیازه

                     به حضرت داریم روزی یک مرتبه سلام سخت نیست فقط یادمون باشه در برابر

                                 چه مهربانی ایستاده ایم  و سلام عرض می کنیم  

   به برکت وجود حضرت ما روزی می خوریم  ...

    دل حضرت رو نشکنیم ....

 

منبع:

http://mmatin.blogfa.com/post-100.aspx

حشرات خوردني

 

حشره خواري يا insect-eating هنوز هم در بسياري از جوامع سنتي در سراسر دنيا رواج دارد؛ به عنوان مثال خوردن رطيل بصورت داغ در كامبوج رواج دارد و از نظر مصرف كنندگان مزه آن منحصر به فرد است.

ادامه نوشته

کریم من اولاد الکرام

 

بعضی وقتها انقدر از دست خودمان دلگیر میشویم که تازه یادمان می آید  مولایمان هر ثانیه بر اعمالمان ناظر است ...

بعضی روزها انقدر سرگرم می شویم تا یادمان می رود که امامی هم هست که حاضر است ...

و.. شاید از یاد برده ایم که هستیم به یمن وجودش ...

اما ... اما بعضی ساعتها هم به یادش هستیم

برایش درددل می کنیم

از خوبی ها

بدی ها

از...

از تنهایی هایمان ...

و کاش لحظه ای بیدار شویم و ببینیم که چه کرده ایم با دل مهربان امام زمانمان

او که در حقمان پدری می کند و ما ...

او که اگر به یاد ما نباشد ، اگر اذن ندهد  نمی توانیم خطابش کنیم : یا صاحب الزمان

آقا ... می دانیم ...

 بدی هایمان در حق شمارا هم ... همه چیز را نه ... اما می دانیم ...

 اما مولا دعایمان کن ، نگذار رهایت کنیم ... دستمان را بگیر ...

 

منبع:

http://mmatin.blogfa.com/post-199.aspx

من و نسل من سالهاست که سی ساله شدیم!

 

داشتم فکر می کردم تنها یک ماه وقت دارم. تنها و تنها یک ماه. ماه دیگر در چنین روزهایی باید با هرچه بیست سالگی است خداحافظی کنم. قرار است دهگان سنم یک شماره بچرخد و روی سه بایستد. داشتم فکر می کردم باید این یک ماه را به اندازه تمام ده سال بیست سالگی ام زندگی کنم. به اندازه تمام ده سال بیست سالگی جوانی کنم. داشتم فکر می کردم که نباید بیست سالگی ام خالی از چیزی باشد و من تنها یک ماه و فقط و فقط یک ماه فرصت دارم. غمی سنگین دلم را فرا گرفت. غمی که با احساسی عجیب همراه بود. احساس کردم تمام زنانگی هایم به من هجوم آوردند. احساس کردم عقل بالغ سی ساله ها قرار است مرا در بر بگیرد. احساس کردم دیگر نباید دیوانه شوم. احساس کردم این روزها که می آیند باید دیوانه تر باشم تا بشود با شیدایی هرچه بیشتر به استقبال نیمه دوم رندگی ام بگردم. سالهای تعادل!

ادامه نوشته

تازه‌ترين شعر «عليرضا قزوه» درباره «حج»

 

مي‌يي خواهم كه حالم را بداند
برايم تا سحر «حافظ» بخواند

شفا‌بخشِ دلِ بيمار باشد
«الهي‌نامه» عطّار باشد

ادامه نوشته