گمناماني كه هنوز تشنه‌اند؛
گفت‌وگو با يك آزاده

سرويس: فرهنگ و حماسه
1388/08/23
11-14-2009
11:51:32
8808-00284: كد خبر

خبرگزاري دانشجويان ايران - اردبيل
سرويس: فرهنگ و حماسه

آزاد مردان تاريخ ايران به مرحله‌اي ار خاطرات اشاره دارند که يادآور استقامت، شجاعت و پيروزي صبر و ايمان برستم و کينه متجاوزان است.

آزاده، محرم پورنصير که با اسارت درآمدن در جنگ تحميلي وارد مرحله ديگري از زندگي خود شده بود و لحظاتي ازآن دوران را هميشه جلوي چشم خود مي‌بيند در گفت‌وگو با خبرنگار سرويس «فرهنگ و حماسه» خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) مي‌گويد: بعد ازاسارت، همه ما را دست بسته روي زمين خواباندند تا تيربارانمان کنند اما يکي از عراقي‌ها که فکر مي‌کنم شيعه مذهب بود آنها را از اين کار باز داشت و همه ما را به يک سوله‌اي که تنگ و تاريک بود انتقال دادند. بيشتر اسرا زخمي و تشنه بودند و هيچکدام، از شدت گرمي هوا و ضعف توان رسيدگي به ديگري را نداشتيم. بعد از جند روز ما را سوار اتوبوس کرده به «تکريت» راهي شديم. همين که از اتوبوس پياده کردند دستور درآوردن لباس‌هايمان صادر شد و سربازان عراقي ما را مورد ضرب و شتم قرار دادند.

رئيس اردوگاه ما فردي به نام سيد علي بود که از هر فرصتي براي آزار اسرا استفاده مي‌کرد. طوريکه يک شب 4 نفر از اسرا زير شکنجه او به شهادت رسيده بودند و جنازه آنها تا 15 روز پشت درماند و کسي جرأت دست زدن به آنها را نداشت و هر روز که آفتاب به آنها مي‌خورد پيکرشان باد کرده و بو و مورچه‌هاي اطراف آنها ساير اسرا را نيز اذيت مي‌کرد. تا اينکه دو نفر آمدند و براي آنها شناسنامه‌اي درست كرده و با خودشان بردند و چون صليب سرخ از وجود ما اطلاع نداشت هيچ وقت ازمحل دفن آنها و اينکه چه کساني بودند با خبر نشديم.

در طول 26ماه اسارت، براي صبحانه، آش و در طول 24 ساعت دو قرص نان «باگت» که داخل آن خمير بود مي‌دادند و براي ناهار نيز براي هر نفر هشت قاشق برنج همراه با خورشتهاي آب‌پز شده داده مي‌شد و گاهي اين خورشتها آنقدر خام و بي‌مزه بود که اسرا را بيمار مي‌كرد.

پورنصير با يادآوري اتحاد دوستان خود که در يک گروه پنج تا 10 نفره با هم نشت و برخاست داشتند جاسوسي در بين اسرا را آزاردهنده‌ترين رخدادهاي دوران اسارت مي‌داند و مي‌گويد: در آسايشگاه جاسوسي داشتيم که تمام کارهاي ما را به نگهبانان خبر مي‌داد و يا اگر چند نفر دور هم مي‌نشستند را سريع گزارش مي‌كرد تا بچه‌ها مورد ضرب و شتم قرار گيرند.

يک روز يک نفر را به عنوان اسير با صورتي پوشيده وارد اردوگاه کردند. ولي بچه‌هايي که در آشپزخانه کار مي‌کردند خبر دادند که او جاسوس است و ما هم کليه فعاليت‌هايي كه از نظر عراقي‌ها غيرقانوني بود را تعطيل کرديم که بعد از چند روز ديدم دستهاي او را توسط سيم تلفن بسته‌اند و در محوطه مي‌چرخانند و مي‌گويند: ما به تو سيگار و غذا داديم که خبررسان ما باشي. غافل از آنکه نمي‌دانستند نگذاشتيم چيزي از ما بفهمد تا اينکه او را از اردوگاه ما بردند.

 

 

منبع:

http://www.isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1438567&Lang=P